رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

پارک قیطریه و سمینار برای پدران

سلامممممممممم به همه دوستای نازنینم . اینقدر روزا تندددددددددد میگذرن که ادم وقت سر خاروندن نداره. نمیدونم واسه من اینجوریه یا واسه همه. پارسال چقدر وقت ازاد داشتم . اما الان  نه  همه روزهام پر شده . خودمم نمیدونم مگه چی کار  میکنم    در طول روز رادوین فقط با ماشینهاش بازی میکنه     اینجوری بگم شاید بهتره  . کلا با ماشینهاش زندگی میکنه  عشق میکنه .  خیلیییی علاقه داره. ماشین  خوب  و گرون تر رو تشخیص میده    باهاشون حرف میزنه و به من میگه نومینا مامان ببین میخواییم با عم بلیم بزین (بنزین)  بزنیم   بعد رفتیم تو تخیلاتش پمپ بنزین و کلی بنزین زد و ...
27 دی 1393

پسرم تاج سرم

 سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام  دلم میخواد ازاین روزا بنویسم....اینروزای قشنگ وطلایی که به لطف خداای مهربونم یه فرشته کوچیک داره توی خونه ما پرو بال میزنه...هرجای خونه که قدمی میذارم تو یه نشونی اونجا برام گذاشتی.از زیر میز که جایگاه ماشینهای تو شده تا توی حموم  . تازگیا هم یاد گرفتی وماشینهات رو به خط میکنی  و جدا که چه زیبا وهنرمدانه می چینیشون ومیای دست من  بابایی رومیگری ومیبری نشونمون میدی وبا کلی شوق میگی دیدی؟ آشپزخونه که قلمرو همیشگی توئه ویه پای ثابت برای کمک به من هستی.برای چیدن میز وکمک به مامان وبابا.عاشق اون لحظه هایی هستم که میای سراغم ودلت میخواد یه چیزکوچیک رو بدم دستت وکمکم کنی.....
21 دی 1393

کریسمس و نکته های کلاس

سلامممممممم به همه دوستای خوبم     رادوین نفسم پنبه نرم و نازکم  یکی یکدونه من  این روزها ساعت خواب صبحش بیشتر شده  و تا ساعت 9 میخوابه  ولی شبها ساعت 11 میخوابه   بهتر بود که ساعت 9 میخوابید اخه  9 شب هورمون رشدش  شروع به فعالیت میکنه  دنیای  تخیلش خیلی قوی هست  براش داستان تعریف میکنم و ازش میخوام که ادامه داستان  رو رادوین جوجو  بگه و خودش شروع میکنه با زبون شیرینش داستان تعریف کردن   تو خیابون همش ازم میخواد که مستقیم برم و  بلند میگه مامان  Go straight   بیشتر ماشینهای فامیل رو میشناسه و تو خیابون  میگه  عععع مامان...
13 دی 1393

31 ماهگی یکی یکدونه من

 امروز که از خواب پاشدم  حال و هوای دیگه ایی داشتم  منتظر بودم که چشمهای قششنگت رو باز کنی و بپرم بغلت و بگم ولیعهد مامان 31 ماهگیت مبارک     بلند شدم و دست و صورتم و شستم  دیدم که هنوز چشمهای قشنگت تو خوابه   کمی  تو وایبر  رفتم و سرم رو گرم کردم  و چایی رو اماده کردم . دیدم صدای قدمهای پاهات تو اتاق پیچیده    لیوان رو رو میز گذاشتم  و بدو بدو اومدم بغلت کردم و فشارت دادم   با اون زبون قشنگت گفتی good morning  بلند گفتم ولیعهد من  امروز میدونی چه روزی هست امروز 31 ماهگیت هست 31 ماهه که باهم  داریم زندگی میکنیم   31 ماه که دارم روز و شب نفسهات...
9 دی 1393

شرکت در سمیناراشتباه تربیتی کودکان و یلدای 93

  ذوق هات همیشگی باشه پسرم و سنت ها از تولد به شب یلدا به کریسمس به نوروز به تو شازده مبارک . امسال  جشن شب یلدامون بسیار عالی بود  و درکنار دوستان و باغ   یلدامون رو جشن گرفتیم و کلی مشاعره کردیم  که خیلی زیبا بود   خداروشکر که رادویتنم بعد از ظهری خوابید و برای شب سرحال شد  و تو باغ که پر ازبرف بود کلی برف بازی کردیم    حیف که رادوین خوابیده بود و نشد تو باغ بیاد   همگی زیر کرسی بودیم و  تا اخر شب فقط تنقلات خوردیم و رقصیدیم   حیف که نشد از میزمون   عکس  بگیرم    و روز سه شنبه  هم به صورت غیر...
5 دی 1393
1